باز زنگ زد.
- کیه؟
-مامان هست؟فخری خانم هستم
-بله یه لحظه صبر کنید الان میگم بیاد
باز دلم ریخت هروقت این پیر زنه میاد دلم می ریزه.صداش میاد داره میگه:
- سلام دلم براتون تنگ شده بود خوبید خانم؟
-مرسی فخری خانم شما چطوری؟دستت بهتره؟میخواستیم بهت سر بزنیم یک لحظه صبر کن الان میام.
از گوشه پنجره نگاش میکنم. بیقراره هی پا به پا میشه.
مامان میاد یه کیسه روغن برنج گوشت بش میده انقد تشکر میکنه آدم بیزار میشه از خودش میره.تا دفعه بعدی دلم میلرزه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر